على اكبر دهخدا
700
امثال و حكم ( فارسى )
آن روز هيچ حكم نباشد مگر بعدل * ايزد سد و مرا ننشسته بحاكمى . ناصر خسرو . حكم مستورى و مستى همه بر خاتمه است * كس ندانست كه آخر بچه حالت برود « 1 » . حافظ . حكيم آن است كه سرخودش آمده باشد . عامه از حكيم طبيب اراده كنند . نظير : ضربخورده جراح است . حكيمباشيرا دراز كنيد . طبيب ، تركى را دستور تنقيه داد . ترك طريقهء آن پرسيد . طبيب بگفت . ترك برآشفت كه مرا ؟ طبيب هراسان گفت مرا . طبيب را خفته كردند . قضا را ترك بهبودى يافت . سپس در هر بيمارى ترك با طبيب همين معاملت ميرفت . رجوع به : از هر طرف كه . . . ، شود . حكيم جوجه خروسش فرموده است . مراد از حكيم طبيب است . زنى پيرشوئى مرا هق گرفته است . حكيم حكيمان خداست . مقصود از حكيم پزشك و طبيب باشد . حكيم را به وصيت كردن حاجت نيست . نقل از قرة العيون . رجوع به : ارسل حكيما و لا توصه ، شود . حكيم عقل كز يونان زمين است * اگرچه بر همه بالانشين است بهرجا شرع بر مسند نشيند * كسش جز در برون در نبيند . وحشى . چند چند از حكمت يونانيان * حكمت ايمانيان را هم بخوان . بهائى . مر از منصب تحقيق انبياست نصيب * چه آب جويم از جوى خشك يونانى . دل در سخن محمدى بند * اى پور على ز بو على چند . خاقانى . حكيم فرموده . نظير : عيسى رشته مريم بافته . حكيم محرم است . طبيب را بر معاينهء تن زنان بيگانه درگاه معالجه اجازت است . حكيمى را پرسيدند كه دوست بهتر يا برادر گفت برادر نيز دوست به . از قابوسنامه . رجوع به : بيگانه اگر وفا كند خويش من است ، شود . حكيمى كه خود باشدش زردروى * از او داروى سرخروئى مجوى . رجوع به : طبيب يداوى . . . ، و رجوع به : اگر بابا بيل . . . ، شود . حلاج نبافد هگر ز ديبا . * ( كه كرد بهين كار جز بهين كس . . . ) ناصر خسرو . نظير : بوريا باف اگرچه بافنده است * نبرندش بكارگاه حرير . سعدى . حلال اسراف نپذيرد . تمثل : ( پرسيدند كه نان با چه خورى [ از ابو نصر بشر بن حارث ] گفت با قناعت كه . . . ) نقل از تاريخ گزيده . رجوع به : اسراف حرام است ، شود . حلال بر عقلا و حرام بر جهال . رجوع به : باده نى در هر سرى . ، شود .
--> ( 1 ) N'appelons personne heureux avant sa mort Solon .